مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

134

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

نزد من رسيد ، گفت : ميزان حاضر كن . ميزان حاضر آوردم . زياده از قيمت آنچه برده بود ، به من داد و با جبين گشاده با من سخن همىگفت تا اينكه با من گفت : آيا ترا زنى هست يا نه ؟ من بگريستم . گفت : گريستنت از بهر چيست ؟ گفتم : چيزى مرا بخاطر گذشت كه از بهر آن گريان شدم . ماه‌روى از سخن من بخنديد و برخاسته ، روان شد . من مشتى زر برداشته ، بخادم دادم كه در كار من توسط كند . خادم بخنديد و گفت : او را محبّت با تو بيش از آنست كه ترا با اوست و او را به خريدن متاع ، حاجتى نيست . اين كارها را بهانهء ديدار تو كرده . اكنون هر آرزوى مشروعى كه دارى ، درخواست كن كه مخالفت نخواهد كرد . چون آن ماه‌روى ديد كه من زر بخادم هميدهم ، در حال ، بازگشته ، بنشست . من با غايت فروتنى ، هرچه در دل داشتم ، با او گفتم . از سخن من خرسند شد و با من گفت : اين خادم ، رسول منست . هرچه كه او با تو بگويد ، چنان كن . پس از آن برخاسته ، برفت . من نيز وامهاى بازرگانان بدادم . و لكن شبان روز ، خيال آن بديع الجمال ، مرا در دل بود . چون چند روزى بگذشت ، خادم باز آمد . من او را گرامى داشتم و از آن دختر جويا شدم . گفتم : كار او با من شرح كن . گفت : آن دخترك از پروردگان سيّده زبيده ، زن هرون الرشيد است . درين روزها از سيّده دستورى خواسته ، بيرون آمد . چون ترا ديد ، از سيده درخواست كه او را به تو تزويج كند . سيده گفت : تا آن جوان را نبينم ، ترا به او تزويج نميكنم . و من اكنون هميخواهم كه ترا بدار الخلافه برم . اگر بقصر خلافت اندر شوى و كس ، ترا نبيند ، به مقصود خويشتن برسى . و گرنه كشته خواهى شد . بازگو كه رأى تو چيست ؟ گفتم : با تو خواهم آمد و بهر چه رو دهد ، شكيبا خواهم بود . خادمك گفت : چون شب درآيد ، به فلان مكان درآى و در همانجا بخسب . بامدادان بانتظار من بنشين . من سخن خادم پذيرفته ، هنگام شام به آنجا درآمدم و نماز ادا كرده ، در آنجا بخفتم . على الصبّاح ديدم كه دو تن از خادمان بزورقى نشسته ، صندوقى با خود همىآورند . چون از دجله بگذشته ، صندوق در آن مكان گذاشته ، باز گشتند . پس از ساعتى همان